☂ با تو باید مِثـل باران حرف زد

゜*パステル*゜ のデコメ絵文字 اینجآ خاطرات من و عشقمه... از اول جنگیدن برای عشقمون تا الان!

゜*パステル*゜ のデコメ絵文字 ادامه حرفآم رمز داره و رمز به کسایی تعلق میگیره که لینک شن...

゜*パステル*゜ のデコメ絵文字 فقط با متاهلا تبادل لینک میشه :)

゜*パステル*゜ のデコメ絵文字 لینک نظرات به ادامه مطلب منتقل شد.این لینکم واسه اونایی که رمز ندارن :)

゜*パステル*゜ のデコメ絵文字  کامنت دونی ゜*パステル*゜ のデコメ絵文字

تاريخ 91/04/20سـاعت 12:26 نويسنده مـــآنیآ ツ| |


ادامـــه حرفـــآ
تاريخ 93/07/29سـاعت 18:34 نويسنده مـــآنیآ ツ| |

+ عیدتون مبارک


برچسب‌ها: من و این روزا
تاريخ 93/07/20سـاعت 19:28 نويسنده مـــآنیآ ツ| |

چی فکر میکنین در مورد عنوان؟!!

بریم ادامه :)

+اضافه شد!


ادامـــه حرفـــآ
تاريخ 93/07/19سـاعت 20:58 نويسنده مـــآنیآ ツ| |

بعضی ها اصلا تو رو بلدن، فکر میکنی با خودت که چطور یه ادم غریبه انقدر با تو هم حسه...

× واسه همه اونایی که حسشون باهام یکیه و میدونن که چقدرررررر دوسشون دارم :)

× پیشنهاد من: ادامه رو نخونین هم طولانیه هم چیزی رو از دست نمیدین به جز اینکه شاید موجای منفیش بگیرتتون! :)

 

کامنت دونی


ادامـــه حرفـــآ
تاريخ 93/07/15سـاعت 0:59 نويسنده مـــآنیآ ツ| |

سلام دوس جونا...

اینجایی که من دارم باهاتون حرف میزنم خیلی هوا دلگیره :(

دیشب همسر جانمون رفت شیراز واسه کارای انتقالی دانشگاه. منم تا صب بیدار بودم و چشم به گوشی بود که اس بزنه و بگه رسیده. البته هر موقع اتوبوس توقف داشت زنگ میزد بهم ولی خب نگران بودم باز. دیگه نزدیکای ساعت 7 صبح خوابم برد

تو خواب میدیدم که منتظر همسرجانم تا زنگ بزنه و بگه سوار اتوبوس شده و اینا که یهو بیدار شدم دیدیم ساعت 11 شده و خبری هم نیس. اس دادم ازش پرسیدم گفت بلیط گیریش نیومده و باید منتظر شه تا شب با ماشین بعدی بیاد. منو میگی  تازه وقتی رفته دانشگاه فهمیده که الان اصن لازم نبوده که بره

در حال حاضر که ساعت 8 شبه همسر جانمون هنوز تو ترمینال شیراز سرگردونه. از دیشب تا الان نخوابیده و بسیار خستس و من هی به گوناهی بودنش فکر میکنم و گریم میگیره

هی هم بهش اس میزنم که چرا باورم نمیشه امشبم خونه نیسی 

توهم زدم همش فکر میکنم صدای در میاد میرم میبینم هیچکی نیس. یا فکر میکنم یکی الان پشت سرمه و هی مشکوک همه جای خونه رو نگاه میکنم همش فکر میکنم الان همسرمون میاد و میخواسته غافلگیرم کنه :(

دلم خیلی تنگ شده.به شدت بیقرارم و نگران. حالم اصلا خوش نیس

 

+این کمنت دونی در اصل واسه اینه که کار بقیه راحت بشه و هی واسه پست پایین صفه باز نکنن و منو مورد عنایت قرار بدن

++ سوپرایـــــــز !!

    بعله حدسم درست بود. جناب همسر همه اون حرفا رو زد تا بتونه بیاد و منو سوپرایز کنه یهویی!

   وقتی یهو تو راهرو خونه دیدمش جوری ترسیدم که تا نیم ساعت بعدش همونطوری قلبم داشت با سرعت 1000تا میزد و دستم میلرزید تو عالمه تو بغلش گریه کردم. انگار میخواستم همه اون بیقراریای روزمو اونطوری خالی کنم. ولی خوب بود یهویی آروم شدم و آرامش برگشت تو دلم

 

کامنت دونی

تاريخ 93/07/09سـاعت 10:45 نويسنده مـــآنیآ ツ| |

احوال دوس جونای ناپیدام چطوره؟

بفرمایید ادامه ...


ادامـــه حرفـــآ
تاريخ 93/07/08سـاعت 1:53 نويسنده مـــآنیآ ツ| |

خـــــدایا!!!

دستانم را زده ام زیر چانه ام...

مات و مبهوت نگاهت میکنم...

طلبکار نیستم،

فقط مشتاقم بدانم..

'ته قصه چه میکنی با من؟!'


برچسب‌ها: من و این روزا
تاريخ 93/07/06سـاعت 13:15 نويسنده مـــآنیآ ツ| |

واست صبحونه آماده کنه، تو واسش لقمه بگیری و اون واست عاشقانه بخونه!

عشق یعنی یه صبحونه عاشقانه دونفره


برچسب‌ها: عشق یعنی
تاريخ 93/07/05سـاعت 10:22 نويسنده مـــآنیآ ツ| |

بازم چالش. اونم چه چالشی :|

به دعوت یکی از دوستان تو انجمن اومدم تا 20 حقیقتو در مورد خودم بگم.

نوشتنشون خیلیییییییییی سخت بود و زمان برد خدا بگم چیکارت نکنه نیلو

 

بفرمایید ادامه...


ادامـــه حرفـــآ
تاريخ 93/07/03سـاعت 11:20 نويسنده مـــآنیآ ツ| |

خب بنا به درخواست دوستای گلم میخوام روش خیلی آسون ترشک انار رو بگم. روشای زیادی شاید داشته باشه ولی این روش امتحان شده سبک منه.

اول از همه هرچی انار ترش و قرمز داریم جدا میکنیم و بهش یکم نمک میزنیم. بعد با گوشتکوب میوفتیم به جونش و له میکنیم تا دونش بمونه ینی آبش در بیاد کامل. 

بعد میذاریمش توی گاز رو یکم که گرم شد به نسبت مقدار انارامون نبات میریزیم توش. ینی نباید زیاد باشه در حد که ترشیش واسمون خوب بشه و بعدا هم جلوی دل دردو بگیره. (موقع سرد شدن شیرینیش بیشتر میشه پس حواستون باشه به مقدار نبات)

بعدم با حرارت کم همش میزنیم تا قوام بیاد و غلیظ بشه. 

به همین راحتی. ترشک انار خوشمزه ما آمادس :)

آهان اینم بگم انتظار نداشته باشین مث بیرون بشه چون اونا یه موادی بهش اضافه میکنن مث رنگ و جوهرلیمو و ...

همین 


برچسب‌ها: آشپزی
تاريخ 93/06/30سـاعت 21:16 نويسنده مـــآنیآ ツ| |

سلام دوس جونای خودم. خوبین؟

مدتیه بازار چالشا داغه و هرکی یه جوری به یه شکلی یه چالش اختراع میکنه.

حالا میخوام یه چالش راه بندازم تو وبم به اسم 3کتاب.

هرکدوم بخواین میتونین تو این چالش شرکت کنین و 3 تا از کتابایی که تاثیر گذاری بیشتری براتون داشته رو تو این پست معرفی کنین

(رمان.طنز.فلسفه و...) هرکتابی فقط باید تو یه خط دلیل انتخاب یا تاثیر گذاری رو بنویسین.

و بعد از اون 3 نفر دیگه رو به این چالش تو وبتون دعوت کنین.

اونایی که قبلا این چالشو تو وبشون داشتن بازم میشه تو کامنت دونی این پست 3 کتابتونو معرفی کنن :)

امیدوارم دوستای خوش ذوقی باشین و همراهی کنین

*****

خب اول از همه  کتاب من:

1- کتاب فاطمه فاطمه است از دکتر شریعتی

(روایت های زیبا از حضرت فاطمه که واقعا منو متحول کرد)

2-کتاب رازهایی درباره مردان از باربارا دی آنجلس

(باعث شد بتونم دقیق تر باشم تو رابطم)

3-کتاب چراغ ها را من خاموش میکنم از زویا پیرزاد

(تاثیرگذاری رو نیدونم ولی تا مدتها بهش فکر میکردم)

 

کامنت دونی

تاريخ 93/06/30سـاعت 10:3 نويسنده مـــآنیآ ツ| |

دوستای گلم بفرمایید ادامه :)


ادامـــه حرفـــآ
تاريخ 93/06/27سـاعت 15:17 نويسنده مـــآنیآ ツ| |

+ عاشق آهنگ جدیدم :)


برچسب‌ها: من و این روزا
تاريخ 93/06/24سـاعت 13:34 نويسنده مـــآنیآ ツ| |

 

× بفرمایید ادامه...


ادامـــه حرفـــآ
تاريخ 93/06/22سـاعت 12:0 نويسنده مـــآنیآ ツ| |

جنــــس نیســـــتم
تـــا برای خریـــــدم به مغـــــازه بروی
زیر خاکــــی ام
کشــــــفم کــــن!
.
بـــــام نیســـــتم
تا برای هــــواخوری به ســـــراغم بیــــایی
آســــمانم
پــــرواز را بـــــیاموز
.
ســــاحل نیــــستم
تـــا روی ماســــه هایش آفــــتاب بگیری
دریـــــام
دل به دریـــــا بزن
.
روزنــــامه نیـــــستم
که بخوانــــی و روی نیمکـــــتی جا بگــــذاری
کتــــابم
من را زندگــــی کن
.
ســــیگار نیــــستم
که بکـــشی و تــــمامم کــــنی
اکــــسیژنم
من را نفـــــس بکــــش
.
حـــوا نیســــتم
تا از بهـــشت بــــیرون ات کــــنم
زنــــم
اگر مـــی توانـــــی مــــرد بـــــاش
مـــــرد ...

**

 

زن

 

جنــس عجـــیبــی اسـتـــــ !

 

چــشمــ هــایــش را کــه مــی بنــدی ،

 

دیــد دلــش بــیشتــر مــی شــود...

 

دلــش را کــه مــی شــکنــی ،

 

باران لــطـافتـــ از چــشمــ هــایش ســرازیــر...

 

انــگار درسـتــــ شــده تــا...

 

روی عـشـق را کــم کــند...

!همینجوری خوشم اومد خواستم بزارم

 

+ ادامه خصوصی!


ادامـــه حرفـــآ
تاريخ 93/06/18سـاعت 23:39 نويسنده مـــآنیآ ツ| |

+ آهنگ


برچسب‌ها: وقتی
تاريخ 93/06/17سـاعت 14:35 نويسنده مـــآنیآ ツ| |

نمیدونم اسمشو بذارم حواس پرتی، سوتی، فراموشی ، چی.

ولی هرچی هست واسه من یکی که هضم بشو نیس!!!

بریم ادامه بگم چه خبر بوده :))


ادامـــه حرفـــآ
تاريخ 93/06/12سـاعت 0:27 نويسنده مـــآنیآ ツ| |

MisS-A